مؤلف مجهول
35
هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )
گرفت . گفت منم آن برادر گمگشته و مهره [ اى ] كه داشت به او نمود و هردو شكر خداى تعالى به جاى آوردند . القصّه روز ديگر كه سپاه زنگبار از جلوهگاه جمشيد خورشيد « 1 » برخاست و خسرو سيّارگان كاخ لاجوردى فلك را به شعشعهء جمال خويش بياراست پادشاه فرمود كه فرّاشان زمين نظرگاه را جهت منزل زلال صفا دهند و خواصّ و عوامّ كونين به استقبال زلال اقدام نمايند ، و امرا و وزرا و اركان دولت و اكابر و اعيان مملكت همه پيشباز رفته زلال را به مقامى كه تعيين ساخته بودند فرود آوردند ، و زلال بر در بارگاه آمده زمين طاعت را بوسه داد و گفت : بيت ايا شاه شاهان گردون سرير * گداى تو فرمان ده روزگار سحابى كه بر گرد قصر تو گشت * عجب نبود ار گشت گوهر [ نگار ] خطاب رسيد كه رحمت بر تو باد ، چنان استماع افتاده است كه تو را در علم حكمت وقوفى تمام است بايد كه . . . « 2 » سازى تا اركان دولت [ 132 ب ] و دانشمندان مملكت دانند كه خورشيد عنايت پادشاهى ما به هر ويرانه پرتو نمىاندازد ، و شعاع الطاف نامتناهى ما كاشانهء هر كس را به عبث روشن نمىسازد . بيت همه كس لايق الطاف و عنايت نبود * مگر آن كس كه شد از بهر عنايت موجود همه را لطف و كرم هست ز سلطان ليكن * هر كه را هر چه بود لايق آن خواهد بود زلال زمين بوسيده بازگرديده به منزل خويش رفت و شمال را طلبيده . چون شمال به خدمت حاضر شد زلال با او برآشفت كه كجا بودى و چرا از مقام خدمت خويش غيب شدى .
--> ( 1 ) . اصل : كذا ( 2 ) . اصل : چند كلمه سياه شده است .